اول از همه سال نو مبارک البته که با کمی تاخیر گفتم ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازهست
ولی به هر حال سالی سرشار از سلامتی سلامتی سلامتی واستون ارزو میکنم.توی آخرین پست واستون از شادی ها گفتم از یه دنیا تبریک.سال ۸۶ رو خیلی خوب شروع کردیم ولی ناجوانمردانه تموم شد.دقیقا ۲۹اسفند بابایی وقتی که داشت میرفت آرایشگاه و خودمون رو واسه سال جدید اماده میکردیم توی راه ماشین (که البته یه روزی ماشین بود)منحرف شدو با اومدن آتش نشانی و بریدن سقف ماشین بابایی رو نجات دادن.همون لحظه که من آماده شدم که بیام سر قرارمون با بابایی با من تماس گرفتن که نیا خدا میدونه که چه جوری خودم رو به بیمارستان رسوندم همه ی آرزوم به زنده بودنش ختم شده بود. به یه نفس .یه نگاه. یه صدا.همه ی آپارتمان از صدای جیغ های من ترسیده بودن و خودشون رو به واحد ما رسوندن بعد از اون خودم رو به بیمارستان رسوندم خواهرم رو دیدم که به طرف من می اومد و می گفت زندهست.خلاصه لحظه ای که بالای سرش رسیدم فقط گفت مرگ من گریه نکن.هزار بار خدا رو شکر کردم که زنده هست.بیمارستان واسه بابایی کاری نکرد و با آمبولانس به یه بیمارستان دیگه رفتیم حال بابایی خیلی بد بود و اینجا هم قبول نمی کرد با التماس قبول کردن و بعد از عمل اون شب ۱۱روز توی ای سی یو بستری بود توی این روزها کار من التماس و گریه به درگاه خدا و بنده خدا بود تا اینکه دومین عمل هم انجام شد و ۱۰ فروردین که مصادف بود با سالگرد ازدواجمون بابایی به بخش منتقل شد و فردا سومین عمل رو روی دست انجام میدن.میدونید همه ی دکترها از زنده بودن بابایی تعجب میکردن و منتظر یه اتفاق بد بودن که خدارو شکر به خیر گذشت(خدایا خیلی نوکرتم عاشقتم)وبابایی بزرگترین عیدی من بود. در آخر بگم که بابایی عاشقتم زنده ام با نفست الهی که زودتر خوب بشی
عاشقتم عاشقتم عاشقتم میمیرم واست




